غیرعادی
##*یه سری چرند نویسی*##
نويسندگان

بچه ها... مفتخرم اعلام کنم گوگل دات کام هم هیتلر شد. وای دیگه چه حالی کنیم ما.... فک کن چه حالی میده گوگل هیتلره الان... وای انگار دنیا رو بهم دادن... جونم اقدامات... جونم هیتلر... گوگل بی صاحاب چه جهان خواری بودا اصن خود هیتلر بود. لا مصب هر چی سرچ میکردی با خوردن جهانی مجازی بالاخره جوابشو بهت میداد پدر سوخته... بس که جهان خوار بود این گوگل. چه خوب که هیتلر شد... عالیه.. واو... الان کف و سوت... الان جیغ... جونم هیتلرینگ...

[ ۱۳٩۱/٢/٢٧ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ فرهاد آرشام ]

من نیاید بابت این قضایای جومونگ و برادران حرص بخورم. اصن به من چه... من زندگیمو میکنم شمام همینطور... با این حرفا واقعا چی درست میشه؟؟؟ ولی از این حرفا تنها چیزهایی فهمیده میشه ...

اثر

Homicidal-Hecate 


[ ۱۳٩۱/٢/٢٧ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ فرهاد آرشام ]

میمیریم واسه افسانه های کره ای ینی ما... تا دیروز جومونگ و یانگوم و امروز هم یه سریال دیگه که اسمشو نمیدونم!!! ولی اینو میدونم که بزودی عکس کارکتراش میاد روی کیف بچه دبستانی ها.

امروز خبر جالبی که شنیدم ساخت سریال خیام توسط روسی ها بود. ما نشستیم و کارمون اینه: ساخت وسایل جانبی اقسانه های کره ای در چین و سپس وارد کردن ان به کشور!!! همینجا جا داره از برادر پوتین و تمامی برادران و خواهران روسی خودم سلام کنم که اینقد اهل حالن و خیام مارو سریال کردن. مرسی ازتون...

خب دوستان ساخت سریال زندگی نامه کوروش هم که زیر گنبد کبودی بیش نبود... میدونین چیه ما قدر اسطوره های خودمون رو نمیدونیم. کاری ندارم ولی درود بر ترکیه و روسیه که مولوی ها و فرخزاد ها و خیامهای مارو کش رفتن و از دست نابودی نجات دادن. اگه این ها فقط متعلق به ما بود که تا الان هوتوتو ... باز دمشون گرم که با وجود اینکه میدونن این اشخاص ایرونین ولی بازم به عنوان یک انسان بزرگ بهش میپردازن و ازش پول در می آرن. و نوش جونشون... بازم کاری ندارم اما جدیدا بیرونی و پورسینا هم اهل قطر هستن...

اینک چه خوشحالیم که سوژه ای داریم برای وسایل کودکان، طرح روی لیوان و کیف و ..... چه خوب است که سئول خواهرخوانده ی تهران است و این اسطوره های کره ای چقدر خوب هستند ما  میمیریم براشون... همینجوری قش کنیم با هم... واسه این اسطوره های جیگرطلای کره ای... سه... دو ... یک...

[ ۱۳٩۱/٢/٢٧ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ] [ فرهاد آرشام ]

Upside Down House in Austria

این فرنگیا چه موجودات بی کاری هستن با این موقعیت سازیهاشون. این یکی از اون موقعیت هاست که میتونه واکنش یه جامعه رو بهمون نشون بده. ایکاش یکی از اینا توی همین تهروون خودمون داشتیم... میدونین فرنگیا یکی از تفریحات ( و توقعاتی) که دارن اینه که بدون اینکه خودشونو سر و ته کنن همه چیز رو سر و ته ببینن. ینی جونم تفریح و توقع!!! قدم زدن توی یه توالت سروته چه حسی بهتون میده؟؟؟ خیلی بده اگه تو اون شرایط دسشوییت بگیره و مجبور بشی یا سعی کنی سروته بشینی و یا اینکه بری بیرون با اون فشاری که روت هست تلاش کنی این توآلت رو برگردونی به حالت نرمالش که بتونی ازش استفاده کنی!!! جونم تفریح... بمیرم واسه این توقعات!!! یکم یاد بگیریم از این دست نوآوریها!!!

حرف جدی: بیاییم و بیایید یوخده نوآوری کنیم...

Austrias Upside Down House

[ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ فرهاد آرشام ]

راستش ما همین جوری که با دوستان توی کچه خیابون قدم میزنیم خیلی شیک میزبان متلک ها و کرم ریزی های شهروندان گران و گرام (!) هستیم و خواهیم بود! حالا فک کنین یه همچین عینکی هم به چشم بزنیم... البته میدونین جا میوفته دیگه... مثلا این عینکای ویفری (؟) و یا هر اسم دیگه ای که دارن، یه زمان اگه میزدی همه هارت هارت بهت میخندیدن الان شده مث فحش! همه جا دیده میشه. یا این عینکای کرکره ای که خوراک متلکه! این قضیه بر میگرده به همون پیچیدگی شخصیتی ما ایروونیا که یکی باید بیاد کشفمون کنه. ما کسایی هستیم که همدیگه رو مسخره میکنیم ولی توقع داریم مسخره نشیم و خیلی شنگول همه چیز رو فانتزی و مسخره میبینیم.جون این تن یکی دو ثانیه فک کنین اگه با این وضع برین خیابون ( البته عجیب نیست اونقدرها هم) واکنش مردم چیه؟؟؟ بس که سرمون تو کار همدیگه اس...

Sun-Staches

[ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ فرهاد آرشام ]

بمیرم واسه اونایی که فک میکنن من خل و چلم... خصوصا اونایی که منو متهم میکنن که چقد آدم مفلوک و بدبختی ام این اول جوونی... ینی من دیوونه تونم. اتفاقا من خیلی شاد و شنگولم و از این خبرای سورئالی و این جور چرتوپرتا هیچ نیست!!! فک کنم نوشته هام با توضیح این وبلاگ جور در بیاد ینی یه مشت چرند نویسی! من به هیچ کدوم از نوشته ها فکر نمیکنم و اونا رو در ان واحد از پشت همین کیبورد کهنه و زاقارت مینویسم. این باعث میشه نوشته ها حالتی وهم الود داشته باشن... ولی یه وقت فک نکنین من مفلوکم و از این جور تصورات. حالا بیخیال من سعی میکنم این نوشته ها رو ادامه بدم چون دوسشون دارم. راستش چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه که بگم...

____________________________________________________________

ینی ولمون کنی کافیه ها! ایروونیا خیلی دارن عوض میشن توی این چندسال. مدام دارن از فرهنگ و احترام به حقوق دیگران حرف میزنن واقعا خیلی جالبه... چند سال پیش دوره راهنمایی که بودم از این خبرا نبود. کتک میخوردیم و فحش میشنیدیم از این و اون. حالا ماشالا همه بروبچه های راهنمایی این مرز و بوم خیلی کوول و شیک دارن با گجت های جور و واجور روزگار میگذرونن و تازه کلی هم از احترام بهم دیگه میگن. این خیلی خوبه که همه میردم دارن در این مورد صحبت میکنن ولی راستشو بخواین خودمون دلمون نمیاد بهم احترام بذاریم و فقط حرفشو میزنیم. فک کنم دچار گم شدگی هویتی (!) ، دوگانگی شخصیتی و از این جور امراض روانی هستیم... آخر معلوم میشه همه این دودها و مرضها از کنده ها و استودیوهای کانالای ماهواره ای بلند میشن! ما خیلی پیچیده ایم... ما اصن یه چیزیی ییم که خودمونم نمیدونیم چیه دقیقا... ینی بمیرم واسه این گیجی... 

[ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ فرهاد آرشام ]

روحم کم کم دیگه رو اعصاب بود... اون منو هر روز و هر روز پیش کرم ابریشم میبرد... من با دود غلیظ قلیون جادوییش مست و خمار به آینده ای میرفتم که همیشه انتظارشو داشتم. اما بالاخره روحم منو از اون وضعیت که اسمشو گذاشته بود خل وضعی نجات داد. اون یه روز وقتی من توی توهماتم بودم ترکم کرد. بی حس افتاده بودم روی علفای این زمین خیالی... کرم ابریشم با صدای بم و خش دارش صدام زد و منو به زندگی خودم برگردوند. هیچوقت نفهمیدم روحم چطور تونسته با کرم دوست شه. حرف شنوی روحم از جناب ابریشم واسم عجیب و مرموز بود.

وقتی در حیاط خونه رو باز کردم، بهش گفتم یه روز خفه ت میکنم حالا میبینی. خندید و گفت دیگه از فردا صبح از شگفتزار خبری نیس و تو هم نمیتونی منو خفه کنی. راست میگفت من همیشه تسلیمش بودم. گفتم قدرت ماوراییتو یه چند روزی بهم قرض بده... حرفی جز سکوت نداشت که بزنه.

پنجره اتاق تا انتها باز بود و باد برگه های روی میز رو انداخته بود گوشه ی اتاق. نقاشی کرم ابریشم رو که دیشب کشیده بودم داشت بهم میخندید. روحم همه ی اون عکس رو خورد منم زل زده بودم و با خودم میگفتم این چشه؟؟؟ اونم شنید. گفت کرم ابریشم رو بیخیال شو دیگه. این توهم لعنتی که هر روز سراغت میاد متعلق به منه... جناب ابریشم و شگفتزار متعلق به منه تو چی میگی این وسط؟؟؟ بهش گفتم همیشه میدونستم با کرم یه رابطه هایی داری. روحم رفت و من روی تخت دراز کشیدم.

blind owl

بعد از ظهر حالم خیلی بهتر بود. تصور رهایی از کاتاتونیا برام سخت بود و هدفونها توی گوشم بوم بوم صدا میداد. براستی کرم ابریشم چه صدایی داشت. موزیک جادویی و متوحشش منو برد به شگفتزار... ولی دوباره با روحم کلنجار میرفتم... من فقط به یه کام دیگه از اون قلیون جناب ابریشم نیاز داشتم تا از شر این توهم خلاص شم. روحم به شدت شکنجم داد.

وقتی کرم ابریشم عطسه کرد، توی شگفتزار طوفانی به پا شد. اون قلیون رو باد برد و شکست... روحم و جناب ابریشم زدن قد هم. اونا موفق شده بودن منو از شگفتزار رهایی بدن.

دنیای واقعی به همون اندازه مسخره بود که کارهای روحم. من دیگه داشتم از شر کاتاتونیا خلاص میشدم و هر روز حالم بهتر میشد. بعد ها بود که متوجه شدم این ها فقط تصورات ذهن مریض من بود. من تابحال قلیون رو از نزدیک هم ندیدم. من کرم ابریشمی رو نمیشناسم که حرف بزنه و همچنین روحم دیگه ساکت و آروم بود. براستی که دنیای مادی چطور منو در خودش کشید... ولی نه من دلم واسه شگفتزار میسوخت... میسوخت و تنگ میشد چون شگفتزار همون جایی بود که منو روحم (و همچنین ابریشم) به اونجا تعلق داشتیم. ادمای حریص حوصلمو سر برده بودن. پچ پچ هر روزه ی اونا تو گوشم میچرخید و توی مایع شنواییم حل میشد. این حرفا همه ته نشین میشدن و بدجور آزارم میدادن.سماع اون شب من و روحم باعث شد این مزخرفات دوباره توی گوشم از ته نشینی در بیان و حل شن... اونقدر چرخیدیم که روحم به شگفتزار رفت و من تنهای تنهای و بیحال، کف اتاق افتادم. باد سرد از پنجره ی اتاقم به صورتم میخورد... برگه های روی میز دوباره به گوشه ای خزیدن و ویدیو پروژکتور کهنه بالای سقف روشن شد... دیوار خالی از قاب و سفید رو به روم پرد از کرم های ابریشم... کرم ابریشم دستمو گرفت و گفت خسته نباشی و خوش اومدی... روحم به قولش وفا کرد. اون دوباره منو به شگفتزار برده بود...

[ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ] [ فرهاد آرشام ]

وقتی میخندید منو آزار میداد... اون به من میخندید فک میکرد خودش شاهکاره... من نا امید یه گوشه نشسته بودم و بهش میگفتم مغرور نباش تو به اندازه من گند زدی و حالاباید مث من یه گوشه بشینی و به اینده فک کنی... اون گفت مثلا تو داری به آینده فک میکنی؟ پس چرا اینقد نا امیدی هان؟؟؟ من گفتم من دارم به آینده فک میکنم در حالی که نا امیدم مگه نمیشه؟؟؟ یه جورایی بهش میگن دلواپسی برای آینده در حالی که توی گذشته ها گم شدی... خندید و گفت چیه؟ میخوای آینده بهتری داشته باشی؟؟؟

اثر

adnrey

عصبانی شده بودم از دستش... اون قد که فراریش دادم... ولی دیگه آینده ای نبود و نا امیدی یی هم نبود... یه لحظه هیچ چیز دیگه یی هم نبود. وقتی برگشت از خواب پریدم. بهم گفت از اون دورا واسم خبرای خوبی آورده ... اون میگف دیگه نباید نا امید باشی همه چی درست میشه... من بغلش کردم و بوسیدمش. مطمئن بودم اینبار حق با اونه. من دیگه نباید با نا امیدی خودم اسباب خنده اون میشدم.

فردا صبح وقتی مسواک میزدم دستامو لمس میکرد و میگفت: میدونی چیه؟ امروز که از خونه میزنی بیرون به چیزای خوب فکر کن. فک کن اینده تا چه حد میتونه زیبا باشه... من رفتم بیرون وقتی درو وا کردم باد خنکی به صورتم خورد. روحم از دم در از من جدا شد و به شگفتزار رفت. منم ناخودآگاه دنبالش رفتم. اون آینده رو توی دود قلیون کرم ابریشم پیر نشونم داد... کرم ابریشم بهم لبخند زد و گفت: یه پک میزنی؟؟؟ روحم قلیونو از ابریشم گرفت و داد به من. من به آنده رفته بودم. ولی اتونجا داشتم به گذشته ها فکر میکردم. روحم باز بهم میخندید بهش گفتم فردا بریم پیش کرم ابریشم؟؟؟ گفت البته...

[ ۱۳٩۱/٢/٤ ] [ ٩:۳٥ ‎ب.ظ ] [ فرهاد آرشام ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

روانشناسی- موسیقی و شعر غیرعادی- نوشته های شخصی غیرعادی
امکانات وب
RSS Feed





قالب میهن بلاگ

download

قالب بلاگفا

قالب بلاگ اسکای

قالب پرشین بلاگ

اخلاق اسلامی

قالب وبلاگ